شهر قرآنی
تدبر در قرآن
ذكر امروز
همراه با كلام وحی

می خواهیم پاسخ سوال بالا را با استفاده از آیات قرآن و روایات بیان کنیم.

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربیتى به این مسأله بستگى دارد، زیرا اگر اخلاق قابل تغییر نباشد نه تنها علم اخلاق بیهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه هاى تربیتى انبیا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزیرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نیز بى معنى خواهد بود.

بنابراین، وجود آنهمه برنامه هاى اخلاقى و تربیتى در تعالیم انبیاء و كتب آسمانى و نیز وجود برنامه هاى تربیتى در تمام جهان بشریّت، و همچنین مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترین دلیل بر این است كه قابلیّت تغییر اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پیامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذیرفته شده است.

امّا با این همه، عجیب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره این كه «آیا اخلاق قابل تغییر است یا نه؟» مطرح كرده اند!
 

بعضى مى گویند: اخلاق قابل تغییر نیست! و آنها كه بدگوهرند و طینتى ناپاك دارند عوض نمى شوند، و به فرض كه تغییر یابند، سطحى و ناپایدار است و بزودى به حال اوّل باز مى گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله این كه ساختمان جسم و جان رابطه نزدیكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرینش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى شود، اخلاق او نیز قابل تغییر نیست.

جمعى از شعرا كه پیرو این طرز تفكّر بوده اند نیز در اشعار خود بطور گسترده به این مطلب اشاره كرده اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در این امر حمل كرد).

نمونه اى از اشعار شعراى معروف را در این زمینه در ذیل مى خوانید:

پرتو نیكان نگیرد هر كه بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

شمشیر نیك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربیت نشود اى حكیم كس!

باران كه در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس!

* * *

برسیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ

آهنى را كه موریانه بخورد نتوان برد از آن به صیقل زنگ!

* * *

چون بود اصل گوهرى قابل تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد

سگ به دریاى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پلیدتر باشد!

خر عیسى گرش به مكّه برند چون بیاید هنوز خر باشد!

* * *

دلیل دیگرى كه براى این امر ذكر كرده اند این است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبیل تأدیب و نصیحت و اندرز است، و هنگامى كه این عوامل زایل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسیله عوامل حرارت زا از بین مى رود و هنگامى كه آن عوامل از بین برود، حرارت را پس داده، به حال اوّل باز مى گردد!

این طرز فكر و این گونه استدلالات همه مایه تأسّف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران «قابلیّت تغییر» در امور اخلاقى، از دو دلیل فوق چنین پاسخ مى گویند:

1 ـ ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نیست، ولى این ارتباط به اصطلاح در حدّ «مقتضى» است نه «علّت تامّه»، یعنى مى تواند زمینه ساز باشد نه این كه الزاماً و اجباراً تأثیر قطعى بگذارد، همان گونه كه بسیارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره اى از بیماریها متولّد مى شوند زمینه آلودگى به آن بیماریها را دارند، ولى با این حال مى توان با پیشگیریهاى مخصوص جلو تأثیر عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعیف البنیه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نیرومندى مى شوند و بعكس، افراد قوىّ البنیه بر اثر ترك این دو، ضعیف و ناتوان خواهند شد.

افزون براین، روح و جسم انسان نیز قابل تغییر است تا چه رسد به اخلاق زاییده ازآن!

مى دانیم تمام «حیوانات اهلى امروز» یك روز در زمره حیوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حیوانات اهلى در آورد; بسیارى از گیاهان و درختان میوه نیز چنین بوده اند. جایى كه با تربیت بتوان خلق و خوى یك حیوان و ویژگیهاى یك گیاه یا درخت را تغییر داد چگونه نمى توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغییر داد؟

هم اكنون نیز بسیارى از حیوانات را براى كارهایى كه بر خلاف طبیعت آنها است تربیت مى كنند و آنها این كارها را بخوبى انجام مى دهند.

2 ـ از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال دیگر آنان نیز روشن مى شود زیرا گاه عوامل بیرونى آنقدر تأثیر قوى دارد كه ویژگیهاى ذاتى را بكلّى دگرگون مى سازد، و حتّى ویژگیهاى جدید به وراثت به نسلهاى آینده نیز مى رسد همان گونه كه در حیوانات اهلى مثال زده شد.

تاریخ، انسانهاى بسیارى را نشان مى دهد كه بر اثر تربیت بكلّى خلق و خوى خود را تغییر دادند، و به اصطلاح یكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه یك روز مثلا در صف دزدان قهّار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدّل گشتند.

توجّه به طرز به وجود آمدن یك ملكه اخلاقى به ما این قدرت را مى دهد كه راه از میان بردن آن را نیز پیدا كنیم; مسأله چنین است كه هر عمل خوب یا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى گذارد، و روح را تدریجاً به سوى خود جلب مى كند، تكرار این عمل آن اثر را بیشتر و قویتر مى سازد، و كم كم كیفیّتى به نام «عادت» حاصل مى شود، و هر گاه عادت استمرار یابد به صورت «ملكه» در مى آید.

بنابراین، همان گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سایه تكرار عمل تشكیل مى گردد، از همین طریق قابل زوال است; البتّه، اثر تلقین، تفكّر، تعلیمات صحیح و محیط سالم در فراهم كردن زمینه هاى روحى براى پذیرش و تشكیل ملكات خوب را نمى توان نادیده گرفت.

در اینجا قول سومى نیز وجود دارد و آن این كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغییر است، و بعضى غیر قابل تغییر، آن صفاتى كه طبیعى و فطرى است، قابل تغییر نمى باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغییر است.(1)

این قول نیز فاقد هرگونه دلیل است، زیرا این تفصیل و تفاوت گذارى، بین صفات فرع، بر قبول اخلاق طبیعى و فطرى است، در حالى كه چنین چیزى ثابت نیست; و به فرض كه چنین باشد چه كسى مى تواند ادّعا كند كه صفات فطرى قابل تغییر نیست؟ مگر حیوانات وحشى را نمى توان اهلى كرد؟ مگر تعلیم و تربیت نمى تواند آنقدر ریشه دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آیات و روایات دلیل بر قابلیّت تغییر اخلاق است

آنچه را در بالا گفتیم از نظر دلائل عقلى و تاریخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى یعنى آنچه از مبدأ وحى و سخنان معصومین(علیهم السلام) به دست آمده مراجعه كنیم مسأله از این هم روشنتر است; زیرا:

1 ـ نفس مسأله بعثت انبیا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلّى مأموریّتى كه آنها براى هدایت و تربیت همه انسانها داشتند، محكمترین دلیل بر امكان تربیت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آیاتى مانند: هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُْمِّیِینَ رَسُولا مِنْهُم یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَاِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبِیْن    (سوره جمعه، آیه 2)(2) و آیات مشابه آن بخوبى نشان مى دهد كه هدف از مأموریّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) هدایت و تربیت و تعلیم و تزكیه همه كسانى بود كه در «ضَلال مُبِیْن» و گمراهى آشكار بودند.

2 ـ تمام آیاتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان «یا بَنى آدَمَ» و «یااَیُّها النّاسُ» و «یا  اَیُّها الاِْنْسانُ»، و «یا عِبادى» مى باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذیب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترین دلیل بر امكان تغییر «اخلاق رذیله» و اصلاح صفات ناپسند است، در غیر این صورت، عمومیّت این خطابها لغو و بیهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: این آیات غالباً مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نباید فراموش كرد كه «اخلاق» و «عمل» لازم و ملزوم یكدیگر و به منزله علّت و معلولند، و در یكدیگر تأثیر متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان گونه كه اخلاق رذیله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نیك و بد نیز اگر تكرار شود تدریجاً تبدیل به خلق و خوى خوب و بد مى شود.

3 ـ اعتقاد به عدم امكان تغییر اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى آورد; زیرا مفهومش این است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغییر آن نیستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب یا بد مجبورند، و در عین حال مكلّف به انجام خوبیها و ترك بدیها هستند; این عین جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتّب مى شود(3).

4 ـ آیاتى كه با صراحت تشویق به تهذیب اخلاق مى كند و از رذایل اخلاقى بر حذر مى دارد نیز دلیل محكمى است بر امكان تغییر صفات اخلاقى، مانند «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّیها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّیها; هر كس نفس خود را تزكیه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده سازد نومید و محروم گشته است.»    (سوره شمس ـ آیه 9 و 10).

تعبیر به «دسّیها» از ماده «دسّ» و «دسیسه» در اصل به معنى آمیختن شىء ناپسندى با چیز دیگر است; مثل این كه گفته مى شود: «دسّ الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده»، این تعبیر نشان مى دهد كه طبیعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگیها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى كند و هر دو قابل تغییر و تبدیل است.

در آیه 34 سوره فصّلت مى خوانیم: «اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذاَ الَّذى بَیْنَكَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِیْمٌ; بدى را با نیكى دفع كن ناگهان (خواهى دید) همان كسى كه میان تو و او دشمن است گویى دوست گرم و صمیمى (و قدیمى تو) است!»

این آیه بخوبى نشان مى دهد كه عداوت و دشمنیهاى عمیق كه در خلق و خوى انسان ریشه دوانده باشد، با محبّت و رفتار شایسته ممكن است تبدیل به دوستیهاى داغ و ریشه دار شود; اگر اخلاق، قابل تغییر نبود، این امر امكان نداشت.

در روایات اسلامى نیز تعبیرات روشنى در این زمینه دیده مى شود مانند احادیث زیر:

1 ـ حدیث معروف اِنّى بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ(4)، دلیل واضحى بر امكان تغییر صفات اخلاقى است.

2 ـ روایات فراوانى كه تشویق به حسن خلق مى كند، مانند: حدیث نبوى: «لَوْ یَعْلَمُ الْعَبْدُ ما فى حُسْنِ الْخُلْقِ لَعَلِمَ اَنَّهُ یَحْتاجُ اَنْ یَكُونَ لَهُ خُلْقٌ حَسَنٌ; اگر بندگان مى دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، یقین پیدا مى كردند كه محتاج به اخلاق نیكند!»(5)، نشانه دیگر است.

3 ـ در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ نِصْفُ الدِّینِ; اخلاق خوب، نیمى از دین است.»(6)

4 ـ و در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «اَلْخُلْقُ الْمَحْمُودُ مِنْ ثِمارِ الْعَقْلِ، اَلْخُلْقُ الْمَذْمُوْمُ مِنْ ثِمارِ الْجَهْلِ; اخلاق خوب از میوه هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.»(7)

و از آنجا كه «علم» و «جهل» قابل تغییر است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغییر مى باشد.

5 ـ در حدیث دیگرى از پیامبراكرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «اِنَّ الْعَبْدَ لَیَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظیمَ دَرَجاتِ الاْخِرَةِ وَشَرَفَ الْمَنازِلِ وَاِنَّهُ لَضَعیفُ الْعِبادَةِ; بنده خدا به وسیله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترین مقامات مى رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعیف باشد!»(8)

در این حدیث اوّلاً مقایسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانیاً ذكر درجات بالاى اخروى كه حتماً مربوط به اعمال اختیارى است، و ثالثاً تشویق به تحصیل حسن خلق، همگى نشان مى دهد كه اخلاق یك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختیار! (دقّت كنید)

این گونه روایات و تعبیرات گویا و پرمعنى در كلمات معصومین(علیهم السلام) زیاد دیده مى شود(9) و همه آنها نشان مى دهد كه صفات اخلاقى قابل تغییر است، و گرنه این تعبیرات و تشویقها لغو و بیهوده بود.

6 ـ در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم كه به یكى از یارانش به نام «جریر بن عبداللّه» فرمود: «اِنَّكَ امْرُءٌ قَدْ اَحْسَنَ اللّهُ خَلْقَكَ فَاَحْسِنْ خُلْقَكَ; خداوند به تو چهره زیبا داده، اخلاق خود را نیز زیبا كن!»(10)

كوتاه سخن این كه: كتب روایى ما پُر از روایاتى است كه همگى دلالت بر امكان تغییر اخلاق آدمى دارد.(11)

این بحث را با حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) كه تشویق به فضائل اخلاقى مى كند

پایان مى دهیم، فرمود: «اَلْكَرَمُ حُسْنُ السَّجـِیَّةِ وَ اجْتِـنابُ الدَّنِـیَّةِ; ارزش و كیفیّت انسان به اخلاق پسندیده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!»(12)

دلائل طرفداران عدم تغییر اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به روایاتى تمسّك جسته اند كه در نظر بد وى از آنها چنین بر مى آید كه اخلاق قابل تغییر نیست، از جمله:

1 ـ در حدیث معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده است كه فرمود:

«اَلنّاسُ مَعادِنٌ كَمَعادِنِ الذَّهَـبِ وَالْفِضَّـةِ، خِیـارُهُمْ فِى الْجاهِلِیِّـةِ خِیـارُهُـمْ فـِی الاِْسْـلامِ; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره اند، بهترین آنها در زمان جاهلیّت بهترین آنها در اسلامند.»

2 ـ در حدیث دیگرى از همان حضرت(صلى الله علیه وآله) آمده است: «اِذا سَمِعْتُمْ اَنَّ جَبَلا زالَ عَنْ مَكانِهِ فَصَدِّ قُوهُ، وَ اِذا سَمِعْتُمْ بِرَجُل زالَ عَنْ خُلْقِهِ فَلا تُصَدِّ قُوهُ! فَاِنَّهُ سَیَعُودُ اِلى ما جُبِلَ عَلَیْهِ! هر گاه بشنوید كوهى از جایش حركت كرده، تصدیق كنید، امّا اگر بشنوید كسى اخلاقش را رها نموده تصدیق نكنید! چرا كه بزودى به همان فطرت خویش باز مى گردد!»(13)

پاسخ

تفسیر این گونه روایات به قرینه دلائل روشن سابق و روایاتى كه صراحت در امكان تغییر اخلاق دارد، چندان مشكل نیست.

زیرا این نكته قابل قبول است كه روحیّات مردم ذاتاً متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اینها دلیل بر این نمى شود كه این روحیّات قابل تغییر نباشند; و به تعبیر دیگر، این گونه صفات روحى در حدّ مقتضى است نه علّت تامّه، لذا با تجربه دیده ایم كه این افراد بر اثر تعلیم و تربیت بكلّى عوض مى شوند.

اضافه بر این، اگر ما بخواهیم مطابق این حدیث حكم كنیم باید بگوییم كه همه مردم داراى اخلاق نیكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابر  این، جایى براى اخلاق رذیله طبیعى وجود نخواهد داشت. (دقّت كنید)

در مورد حدیث دوم نیز مسأله جنبه مقتضى دارد نه علّت تامّه، و یا به تعبیر دیگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حدیث، مخالف صریح تواریخى است كه در دست است و نشان مى دهد افرادى اخلاق خود را تغییر داده اند، و تا پایان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنین مخالف تجربیّات روزمرّه ما است كه بسیارى از افراد فاسد را مى بینیم به وسیله تعلیم و تربیت راه زندگى خود را عوض مى كنند و تا آخر نیز بر روش جدید مى مانند.

كوتاه سخن این كه: در عین قبول تفاوت روحیّات و سجایاى اخلاقى مردم با یكدیگر، هیچ كس مجبور نیست كه بر اخلاق بد باقى بماند، یا بر اخلاق خوب; صاحبان سجیّه نیك ممكن است بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجایاى زشت، ممكن است زیر نظر استاد مربّى و در سایه خودسازى به بالاترین مراحل كمال عروج نمایند!

این نكته نیز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى این كه اعمال خود را توجیه كنند، به این گونه منطقها روى مى آورند كه خدا ما را چنین آفریده، اگر مى خواست، مى توانست ما را با اخلاق دیگرى بیافریند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابلیّت تغییر اخلاق نتیجه اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبیا و بیهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

پی نوشتها:

1- محقّق نراقى در جامع السّعادات این نظریه را برگزیده است (جامع السّعادات جلد 1، ص 24)

12- آیه 164 آل عمران نیز همین مضمون را در بردارد

2. به اصول كافى، جلد 1، ص 155و كشف المراد،بحث قضا و قدر درباره مفاسد مذهب جبر مراجعه شود

3- سفینة البحار، (مادّه خلق)

4- بحار، جلد 10، ص 369

5- بحار، ج 71، ص 385

6- غررالحكم، 1280 ـ 1281

7- محجّة البیضاء، ج 5، ص 93

8- مرحوم كلینى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص 99) هیجده روایت در این زمینه نقل كرده است

9- سفینة البحار، مادّه خلق

10- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم میزان الحكمة و جلد اوّل سفینة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرمایید

11- غرر الحكم

12- جامع السّعاده، جلد اوّل، صفحه 24

منبع: کتاب اخلاق در قرآن




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:28 ب.ظ ]

7 . سُكون ( ــــْــ )
 

«سُكون» یعنى «حركت نداشتن». علامت سكون ( ــــْــ ) بالاى حرف قرار مى گیرد. به حرفى كه هیچ حركتى ندارد و داراى علامت سكون است، ساكِن(1) مى گویند.

حرف ساكن به تنهایى خوانده نمى شود، زیرا حركت ندارد. بنابراین، حرف ساكن به كمكِ حرفِ حركت دارِ پیش از خود خوانده مى شود.(2)حرف ساكن و حرف متحرّكِ پیش از آن، یك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهند.

اكنون به مثال هاى زیر توجّه كنید و آن ها را بخوانید:

جداگانه (تفكیكى)باهم (تركیبى)
 

بَعْدُ =بَعْــدُ =بَعْدُ

نَعْبُدُ =نَعْــبُــدُ =نَعْبُدُ

أَرْسَلَ =أَرْسَــلَ =أَرْسَلَ

أَنْعَمْتَ =أَ نْــعَمْــتَ =أَنْعَمْتَ

ىُوَسْوِسُ =یُــوَسْــوِسُ =یُوَسْوِسُ

توجّه

* در بسیارى از قرآن ها، علامت سكون به شكل ( ــــــ ) یا به صورت ( ــــــ ) است. پس علامت ( ـــْـ ) = ، .

* اگر پس از صداى فتحه، حرف (واو ساكن) یا (یاء ساكن) قرار گیرد، باید فتحه به نرمى تلفّظ یا ادا شود. یعنى به هنگام خواندن، نباید فتحه به ضمّه یا كسره تبدیل شود. مثلاً:

كَوْثَرَ درست است نه كُوْثَرَ ;

همچنین

كَیْفَ درست است نه كِیْفَ.(3)

* اگر پیش از یك حرف ساكن، حرف ساكن دیگرى نیز وجود داشته

باشد، هر دو حرف ساكن به كمكِ حرف قبلى خوانده مى شوند و همراه با آن، یك بخش جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهند. به این مثال ها توجّه كنید:

فَتْحْ، خَوْفْ، بَیْتْ، صَیْفْ، قُرَیْشْ، عَصْرْ، خُسْرْ، صَبْرْ، قَدْرْ، شَهْرْ، أَمْرْ، فَجْرْ.

* اگر پیش از حرف ساكن، یكى از حروف مدّ (صداهاى كشیده) باشد، حرف ساكن و حرف مدّ به كمك حرف قبلى خوانده مى شوند و همراه با آن، یك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهند; مانند ناسْ، دینْ، ماعُونْ.

پرسش :

1. سكون به چه معناست و علامت سكون كجاى حرف قرار مى گیرد؟

2.به چه حرفى «ساكن» مى گویند؟

3. آیا حرف ساكن به تنهایى خوانده مى شود؟ چرا؟

4. حرف ساكن به كمك چه حرفى خوانده مى شود و همراه با آن، چند بخش از كلمه را تشكیل مى دهد؟

5. آیا حرف ساكن در آغاز كلمه قرار مى گیرد؟ چرا؟

6. علامت سكون به چه شكل هایى نوشته مى شود؟

7. اگر پس از صداى فتحه، حرف (واو ساكن) یا (یاء ساكن) قرار گیرد، فتحه باید چگونه خوانده شود؟

8. لین به چه معناست; و به چه حرف هایى، «حروف لین» مى گویند؟

9. اگر پیش از یك حرف ساكن، حرف ساكن دیگرى نیز وجود داشته باشد به چه صورت خوانده مى شود؟ در این هنگام، چند بخش جداگانه از كلمه تشكیل مى شود؟

10. اگر پیش از حرف ساكن، یكى از حروف مدّ باشد، حرف ساكن و حرف مدّ به چه صورت خوانده مى شوند؟ در این هنگام، چند بخش جداگانه از كلمه تشكیل مى شود؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

مِنْ ـ لَوْ ـ فَجْرِ ـ نَصْرُ ـ صَدْرَكَ ـ بِحَمْدِ ـ لَمْ یَكُنْ ـ فَوَسَطْنَ ـ زُلْزِلَتِ ـ أَغْنى ـ رَدَدْناهُ ـ زِلْزالَها ـ بِأَصْحابِ ـ أَفَلایَعْلَمُ.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى علامت سكون باشند.

8 . تَشدید ( ـــّـ )

هر حرفى كه علامت تَشدید ( ـــّـ ) بالاى آن باشد، در هنگام خواندن، بدون فاصله و قطع صدا، به صورت دو حرف خوانده مى شود، به گونه اى كه به هنگام خواندن، حرف اوّل، ساكن، و حرف دوم، حركت دار تلفّظ مى شود. حرفى كه علامت تشدید دارد، محكم و با شدّت خوانده یا اَدا مى شود; از این رو آن را «حرف مُشَدَّد» مى نامند.

بنابراین، «حرف مشدّد» در حقیقت شامل دو حرف است كه اوّلى حركت ندارد. به همین دلیل، حرف مُشدّد مانند حرف ساكن، به تنهایى خوانده نمى شود و در آغاز كلمه قرار نمى گیرد. پس حرف مشدّد به كمك حرفِ حركت دارِ قبلى خوانده مى شود. حرفِ حركت دارِ قبلى با حرفِ مشدّد، دو بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهند; به این ترتیب:

تَبَّ كه خوانده مى شود:تَبْبَ .

كُلِّ كه خوانده مى شود: كُلْلِ .

أُمُّ كه خوانده مى شود:أُمْمُ .

إِنّا كه خوانده مى شود: إِنْ نا .

رَبّى كه خوانده مى شود: رَبْ بى .

یُصِرُّونَ كه خوانده مى شود: یُصِرْرُونَ .

تذكّر

* براى آنكه مفهوم تشدید بهتر فهمیده شود، حرف مشدّد به صورت دو حرف نوشته شد كه حرف اوّلِ ساكن همراه با حرفِ قبلى، یك بخش از كلمه; و حرف دوم، بخش دیگر را تشكیل مى دهند.

* اگر دو حرفِ مثلِ هم كنار یكدیگر قرار گیرند و اوّلى حركت دار و دومى ساكن باشد، تشدید به كار نمى رود. مثلاً در كلمه مَمْنُون، دو حرف میم جداگانه نوشته و خوانده مى شوند.

* اگر حرف مشدّد داراى علامت كسره باشد، گاه علامت كسره رابالاى حرف و زیر تشدید قرار مى دهند; مثلاً به جاى رَبِّ مى نویسند: رَبِّ.

پرسش :

1. تشدید كجاى حرف قرار مى گیرد؟

2. حرفى را كه علامت تشدید دارد، چه مى نامند؟ چرا؟

3. حرف تشدیددار چگونه خوانده مى شود؟

4. چرا حرف مشدّد به تنهایى خوانده نمى شود و در آغاز كلمه قرار نمى گیرد؟

5. حرف مشدّد به صورت چند بخشى خوانده مى شود؟ هر بخش شامل كدام حرف است؟

6. اگر دو حرفِ مثل هم كنار یكدیگر قرار گیرند و اوّلى حركت دار و دومى ساكن باشد، آیا در آن تشدید به كار مى رود؟

7. اگر حرف مشدّد داراى علامت كسره باشد، گاه علامت كسره كجا قرار مى گیرد؟

تمرین:

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

حَقِّ ـ خَفَّتْ ـ رَبُّكَ ـ فَسَبِّحْ ـ عَدَّدَهُ ـ فَصَلِّ ـ حُصِّلَ ـ تُحَدِّثُ ـ تَنَزَّلُ ـ یُكَذِّبُ ـ تَطَّلِعُ ـ لَتَرَوُنَّ ـ لَتُسْئَلُنَّ ـ لَیُنْبَذَنَّ.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى علامت تشدید باشند.

9 . تَنوین نَصب ( ــــًـ )

تَنوین نون ساكنى است كه در آخر برخى از كلمات عربى خوانده مى شود، امّا نوشته نمى شود. تنوین سه گونه است:

الف. تنوینِ نَصْب

ب. تنوینِ جَرّ

ج. تنوینِ رَفْع

علامت تنوینِ نَصب، دو فتحه ( ــــًـ ) است كه بالاى حرف قرار مى گیرد. به كلمه اى كه تنوین نصب دارد، مَنصوب مى گویند; مانند بً كه خوانده مى شود: بَنْ.(4)

اكنون به این مثال ها توجّه كنید:

نارًا خوانده مى شود:نارَنْ .

أَفْواجًاخوانده مى شود:أَفْواجَنْ .

تَوّابًاخوانده مى شود: تَوّابَنْ .

رَحْمَةً خوانده مى شود: رَحْمَتَنْ .

صُبْحًا خوانده مى شود: صُبْحَنْ .

معمولاً پس از تنوین نصب یك «الف» نوشته مى شود كه خوانده نمى شود; ولى این الف در سه مورد نوشته نمى شود:

1. هنگامى كه در پایان كلمه، تاء گِرد (ة ـ ـة) باشد; مثلاً:

تَذْكِرَةً خوانده مى شود: تَذْكِرَتَنْ .

مَوْعِظَةً خوانده مى شود:مَوْعِظَتَنْ.

2. هنگامى كه در پایان كلمه، یاء (ى) باشد(5); مثلاً:

هُـدًى خوانده مى شود: هُـدَنْ .

3. هنگامى كه در پایان كلمه، همزه (ء) باشد; مثلاً:

مـاءً خوانده مى شود:مـاءَنْ.(6)

توجّه

* حرفى كه داراى تنوین نصب است، یك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد.

* گاه تنوین نصب را روى (الف) مى گذارند، نه روى حرف پیش از الف; مانند خَیْراً به جاى خَیْرًا.(7)

پرسش :

1. تنوین چیست؟

2. تنوین چند گونه است؟ آن ها را نام ببرید.
3. علامت «تنوین نصب» چیست و كجاى حرف قرار مى گیرد؟

4. در فارسى، به علامتِ «نصب» چه مى گویند؟

5. به كلمه اى كه «تنوین نصب» دارد، چه مى گویند؟

6. معمولاً پس از «تنوین نصب» چه حرفى نوشته مى شود كه خوانده نمى شود؟

7. در چه مواردى، پس از «تنوین نصب»، الف نوشته نمى شود؟

8. حرفى كه داراى «تنوین نصب» است، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

كُفُوًا ـ شَرًّا ـ جَمْعًا ـ طَیْرًا ـ مالاً ـ قَدْحًا ـ مُبْصِرَةً ـ نَقْعًا ـ مُسَمًّى ـ أَذًى ـ جَزاءً ـ أَشْتاتًا ـ مَغْفِرَةً ـ فاكِهَةً.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى تنوین نصب باشند.

10 . تَنوینِ جَرّ ( ـــــ )

علامت تنوینِ جَرّ، دو كسره ( ـــــ ) است كه زیر حرف قرار مى گیرد. به كلمه اى كه تنوین جرّ دارد، مَجرور مى گویند; مانند د كه خوانده مى شود: دِنْ.(8)

اكنون به این مثال ها توجّه كنید:

خُسْر خوانده مى شود:خُسْرِنْ.

حاسِد خوانده مى شود:حاسِدِنْ.

حِجارَة خوانده مى شود:حِجارَتِنْ.

راضِیَة خوانده مى شود: راضِیَتِنْ.

یَوْمَئِذ خوانده مى شود:یَوْمَئِذِنْ.

تذكّر

* حرفى كه داراى تنوین جرّ است، یك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد.

پرسش :

1. علامت «تنوین جرّ» چیست و كجاى حرف قرار مى گیرد؟

2. در فارسى، به علامتِ «جرّ» چه مى گویند؟

1ـ در فارسى، به علامت جرّ «دو زیر» مى گویند.

3. به كلمه اى كه «تنوین جرّ» دارد، چه مى گویند؟

4. حرفى كه داراى «تنوین جرّ» است، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

جُوع ـ خَوْف ـ عَمَد ـ أَمْر ـ غاسِق ـ هُمَزَة ـ ذَرَّة ـ عیشَة ـ قُرَیْش ـ سِجّیل ـ تَقْویم ـ مَأْكُول ـ مَمْنُون ـ مُمَدَّدَة.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى تنوین جرّ باشند.

11 . تَنوینِ رَفع ( ــــٌـ )

علامت تنوینِ رَفع، دو ضمّه ( ــــٌـ ) است(9) كه بالاى حرف قرار مى گیرد. به كلمه اى كه تنوین رفع دارد، مَرفوع مى گویند; مانند شٌ كه خوانده مى شود: شُنْ.(10)

اكنون به این مثال ها توجّه كنید:

حَبْلٌ خوانده مى شود: حَبْلُنْ .

سَلامٌ خوانده مى شود: سَلامُنْ .

لَشَدیدٌ خوانده مى شود:لَشَدیدُنْ .

حامِیَةٌ خوانده مى شود:حامِیَتُنْ .

مُؤْصَدَةٌ خوانده مى شود:مُؤْصَدَتُنْ .

توجّه

* حرفى كه داراى تنوین رفع است، یك بخشِ جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد.

پرسش :

1. علامت «تنوین رفع» چیست و كجاى حرف قرار مى گیرد؟

2. در فارسى، به علامتِ «رفع» چه مى گویند؟

3. به كلمه اى كه «تنوین رفع» دارد، چه مى گویند؟

4. حرفى كه داراى «تنوین رفع» است، چند بخش جداگانه از كلمه را تشكیل مى دهد؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

نارٌ ـ أَجْـرٌ ـ أَحَدٌ ـ خَیْرٌ ـ وَیْلٌ ـ عابِدٌ ـ لَشَهیدٌ ـ لَخَبیرٌ ـ لَكَنُودٌ  ـ حَمیدٌ ـ حَرَجٌ ـ هاوِیَةٌ ـ واحِدَةٌ ـ رِضْوانٌ.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى تنوین رفع باشند.

12 . مَدّ ( ـــــ )

پیش از این، با صداهاى كشیده، یا حروفِ مَدّىِ ( ا ـ ى ـ وُ ) آشنا شدیم. هرگاه بالاى حرف مدّى، علامت مدّ ( ـــــ ) قرار گیرد(11)، حرف مدّى با صداى كشیده تر خوانده مى شود; مثلاً:

جآءَ خوانده مى شود:جااااءَ.

جىءَ خوانده مى شود:جى ى ى ىءَ.

سآءَ خوانده مى شود:سااااءَ.

سُوءُ خوانده مى شود:سُووووءُ.

سىءَ خوانده مى شود:سى ى ى ىءَ.

به حرفى كه علامت مدّ داشته باشد، «مَمدود» مى گویند.

تذكّر

* معمولاً علامت مدّ بالاى سه حرف (الف) و (یاء) و (واو) قرار

مى گیرد كه (الف مدّى) و (یاء مدّى) و (واو مدّى) نام دارند. پس از حروف مدّى، این سه حرف قرار مى گیرند:

ـ هـمـزه ; مثال: مآ أَغْنى.

ـ حرف ساكن ; مثال: آلاْنَ.

ـ حرف مشدّد ; مثال: ضآلّینَ

پرسش :

1. علامت مدّ كجاى حرف مدّى قرار مى گیرد؟

2. حرفى كه داراى علامت مدّ است، چگونه خوانده مى شود؟

3. به حرفى كه علامت مدّ داشته باشد، چه مى گویند؟

4. معمولاً علامت مدّ بالاى چه حرف هایى قرار مى گیرد؟

5. پس از حروف مدّى چه حرف هایى قرار مى گیرند؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

إِنّآ أَنْزَلْناهُ ـ وَ لا أَنْتُمْ ـ فى أَحْسَنِ ـ أَلَّذى أَطْعَمَهُمْ ـ یَدآ أَبى ـ شِتآءِ ـ مَلــئِكَةُ ـ یُرآؤُنَ ـ مآأَدْریكَ ـ إِنّآ أَعْطَیْناكَ ـ أَتُحآجُّونّى ـ تَأْمُرُونّى ـ فى أَمْرى ـ مآ أَعْبُدُ.

2. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى علامت مدّ باشند.

13 . وَصل ( ــــــ )

«علامتِ وَصل» نشانه اى است به این شكل: ( ــــــ ) كه هر گاه بالاى همزه قرار گیرد، آن همزه خوانده نمى شود. در این حالت، حرف هاى پیش از همزه و پس از همزه به یكدیگر مى چسبند و وصل مى شوند; مثلاً:

وَانْحَرْ خوانده مى شود:وَنْحَرْ.

وَالْعَصْرِخوانده مى شود:وَلْعَصْرِ.

بِالْحَقِّ خوانده مى شود:بِلْحَقِّ.

وَامْرَأَتُهُ خوانده مى شود:وَمْرَأَتُهُ.

بِرَبِّ الْفَلَقِ خوانده مى شود:بِرَبِّلْفَلَقِ.

توجّه

* به همزه اى كه علامت وصل بالاى آن باشد، «همزه وصل» مى گویند. همزه وصل در آغازِ خواندنِ كلام، تلفّظ مى شود، مانند إِجْعَلْ; ولى در میانِ خواندنِ كلام، تلفّظ نمى شود، مانند رَبِّ اجْعَلْ كه خوانده مى شود: رَبِّجْعَلْ.

* در برخى از قرآن ها، علامت وصل را بالاى «همزه وصل» نمى گذارند. در این صورت، باید خودمان حرفِ پیش از همزه را به حرفِ

پس از همزه وصل كنیم; مثلاً:

وَانْحَرْ خوانده مى شود: وَنْحَرْ.

* اگر پیش از علامت وصل، تنوین باشد، حرف نون (كه در تنوین به صورت ساكن است و تلفّظ مى شود) مكسور خوانده مى شود; به این ترتیب:

مَثَلاً الْقَوْمُ(ر مَثَلَنْ الْقَوْمُ) خوانده مى شود:   مَثَلَنِ لْقَوْمُ.

بِغُلام اسْمُهُ (ر بِغُلامِنْ اسْمُهُ) خوانده مى شود:    بِغُلامِنِ سْمُهُ.

فِسْقٌ الْیَوْمَ (ر فِسْقُنْ الْیَوْمَ) خوانده مى شود:    فِسْقُنِ لْیَوْمَ.

در برخى از قرآن ها، براى راهنمایى خوانندگان، یك نون مكسور (نِ) زیر تنوینِ این گونه كلمه ها قرار مى دهند; مانند فِسْقٌنِ الْیَوْمَ. گاه نیز تنوین را حذف مى كنند و نونِ مكسور را زیر حرف مى گذارند; مانند فِسْقُنِ الْیَوْمَ.

پرسش :

1. «علامت وصل» كجاى همزه قرار مى گیرد؟

2. هر گاه همزه اى علامت وصل داشته باشد، كلمه چگونه خوانده مى شود؟

3. «همزه وصل» چه همزه اى است؟

4. اگر پیش از علامت وصل، تنوین باشد، كلمه چگونه خوانده مى شود؟

تمرین :

1. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

وَالْفَتْحِ ـ كَالْعِهْنِ ـ كَالْفَراشِ ـ عِلْمَ الْیَقینِ ـ هُوَالاَْبْتَرُ ـ لِحُبِّ الْخَیْرِ ـ مِنَ الْجِنَّةِ ـ طَعامِ الْمِسْكینِ ـ زُرْتُمُ الْمَقابِرَ ـ وَاسْتَغْفِرْهُ ـ یَدُعُّ الْیَتیمَ ـ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ ـ شَرِّ الْوَسْواسِ ـ حَمّالَةَ الْحَطَبِ.

2. چهارده كلمه زیر را یك بار جداگانه (تفكیكى) و یك بار با هم (تركیبى) بخوانید:

ثَلاثَةٌ انْتَهُوا ـ كَرَماد اشْتَدَّتْ ـ بِزینَة الْكَواكِبِ ـ عَزیزٌ ابْنُ ـ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها ـ بِرَحْمَة ادْخُلْ ـ سَوآءً الْعاكِفُ ـ أَلیمًاالَّذینَ ـ یَوْمَئِذالْحَقُّ ـ عَدْن الَّتى ـ عادٌالْمُرْسَلینَ ـ مِصْباحٌ الْمِصْباحُ ـ شَیْئًا اتَّخَذَها ـ إِفْكٌ افْتَریهُ.

3. چهارده كلمه در قرآن پیدا كنید كه داراى علامت وصل باشند.

پی نوشتها:

1ـ ساكن یعنى داراىِ «سكون»; و سكون به معنى «آرامش» است. هنگامى كه حرفى با سكون خوانده مى شود، یعنى داراى آرامش است، زیرا هیچ صدایى ندارد.

2ـ حرف ساكن هیچ گاه در آغازِ كلمه قرار نمى گیرد; زیرا آغاز كردنِ كلمه بدون هیچ حركتى، مشكل است.

3ـ به دو حرف واو ساكن و یاء ساكن كه حرفِ پیش از آن ها مفتوح باشد، حروف لین مى گویند. «لین» یعنى «نرمى»; و این دو حرف را «لین» مى نامند، زیرا به نرمى تلفّظ یا ادا مى شوند.

4ـ در فارسى، به علامت نصب «دوزَبَر» مى گویند.

5ـ این (یاء) باید منقلب از (الف) و به جاى آن باشد.

6ـ استثناء: دو كلمه (جُزْءًا) و (سُوءًا) با الف نوشته مى شوند.

7ـ در این كتاب تنوین نصب روى حرف پیش از الف گذاشته شده است.

8ـ یكى از این دو ضمّه رو به پایین و دیگرى رو به بالا و چسبیده به یكدیگر (ــ) نوشته مى شود، ولى دستگاه تایپ و حروفچینى آن را به شكل (ــٌـ) مى نویسد. پس علامت ــٌـ = ــــ . البتّه در برخى قرآن ها علامت رفع به دلایلى گاه به شكل دو ضمّه كنار یكدیگر (ــُـُـ) نوشته شده است.

9ـ در فارسى، به علامت رفع «دوپیش» مى گویند.

10ـ همان گونه كه پیش از این گفته شد، مدّ یعنى كشش. و چون علامت مدّ باعث كشش بیشتر حروف مدّى مى شود، به آن، علامت مدّ مى گویند.

11ـ همزه و سكون و تشدید علّت و سبب مدّ هستند و كشیده نمى شوند.

منبع: کتاب آموزش قرآن




طبقه بندی: آموزش كلام وحی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:27 ب.ظ ]

ببینیم آیا عقل ازنظر قرآن سند است و به تعبیر علماى فقه و اصول آیا عقل حجت ست‏یه خیر؟ و این بدان معنى است كه اگر دریافتى واقعا دریافت صحیح عقل باشد آیا مى‏باید بشر بدان احترام بگذارد و بر طبق آن عمل كند یا نه؟ و اگر عمل كند و احیانا در مواردى مرتكب خطا شود آیا خداوند او را معذور مى‏دارد یا معاقب خواهد داشت؟ و اگر عمل نكند آیا خداوند به این دلیل كه چرا با اینكه عقلت‏حكم مى‏كرد، عمل نكردى، او را مجازات خواهد كرد یا خیر؟
 

دلائل سندیت عقل

مسئله سندیت و حجیت عقل از نظر اسلام در جاى خودش ثابت است. و علماى اسلام نیز از ابتدا تا كنون - جز گروهى اندك - هیچكدام در سندیت عقل تردید نداشته‏اند و آنرا جزو منابع چهارگانه فقه بحساب آورده‏اند.
 

1- دعوت به عقل از طرف قرآن

ما چون درباره قرآن گفتگو مى‏كنیم لازمست دلائل حجیت عقل را از خود قرآن استخراج نمائیم. قرآن به انحاء مختلف - به خصوص تاكید مى‏كنم كه بانحاء مختلف - سندیت عقل را امضا كرده است. تنها در یك مورد مى‏توان از حدود شصت، هفتاد آیه قرآن نام برد كه در آنها به این مسئله اشاره شده است كه; این موضوع را طرح كرده‏ایم تا درباره آن تعقل كنید. بعنوان مثال از یك یك تعبیر شگفت‏انگیز قرآن برایتان نمونه مى‏آوریم. قرآن مى‏فرماید:

ان شرالدواب عند الله الصم البكم الذین لایعقلون (سوره انفال آیه 22)بدترین جنبنده‏ها (1) كسانى هستند كه كر و گنگ و لایعقلند.

البته واضح است كه منظور قرآن از كر و لال، كر و لال عضوى نیست، بلكه منظور آن دسته از مردم است كه حقیقت را نمى‏خواهند بشنوند و یا مى‏شنوند و به زبان اعتراف نمى‏كنند. گوشى كه از شنیدن حقایق عاجز است و صرفا براى شنیدن مهملات و خزعبلات آمادگى دارد از نظر قرآن كر است. و زبان كه تنها براى چرندگویى بكار مى‏افتد به تعبیر قرآن لال است.

لایعقلون نیز كسانى هستند كه از اندیشه خویش سود نمى‏گیرند. قرآن اینگونه افراد را كه نام انسان زیبنده آنها نیست، در سلك حیوانات و بنام چهارپایان مخاطب خویش قرار مى‏دهد. (2) در یك آیه دیگر ضمن طرح یك مسئله توحیدى در مورد توحید افعالى و توحید فاعلى مى‏فرماید:

و ما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله (سوره یونس آیه 100)هیچكس را نرسد كه ایمان بیاورد مگر باذن الهى.

بدنبال طرح این مسئله غامض كه هر ذهنى ظرفیت تحمل و درك آنرا ندارد و براستى انسان را تكان مى‏دهد; آیه را چنین دنبال مى‏كند:

و یجعل الرجس على الدین لایعقلون (سوره یونس آیه 100)و بر آنانكه تعقل نمى‏كنند پلیدى قرار مى‏دهد.

در این دو آیه كه بعنوان نمونه ذكر كردیم، قرآن باصطلاح اهل منطق بدلالت مطابقى دعوت به تعقل نموده است. آیات بسیار دیگرى نیز وجود دارند كه قرآن بدلالت التزامى سندیت عقل را امضا مى‏كند (3) بعبارت دیگر سخنانى مى‏گوید كه پذیرش آنها بدون آنكه حجیت عقل پدیرفته شده باشد امكان پذیر نیست. مثلا از حریف استدلال عقلى مى‏طلبد:

قل هاتوا برهانكم (سوره بقره آیه 111)بدلیل التزام مى‏خواهد این حقیقت را بیان كند كه عقل سند و حجیت است و یا اینكه رسما براى اثبات وحدت واجب الوجود قیاس منطقى ترتیب مى‏دهد:

لوكان فیهما آلهة الاالله لفسدتا (سوره انبیاء آیه 22)در اینجا قرآن یك قضیه شرطیه تشكیل داده; مقدم را استثنا كرده و تالى را نادیده گرفته است. قرآن با اینهمه تاكید بر روى عقل مى‏خواهد این حرف بعضى از ادیان را كه مى‏گویند ایمان با عقل بیگانه است و براى مؤمن شدن باید فكر را تعطیل كرد و تنها قلب را بكار انداخت تا نور خدا در آن راه یابد، ابطال نماید.

2- استفاده از نظام على و معلولى

دلیل دیگرى كه نشان مى‏دهد قرآن براى عقل اصالت قائل است این است كه مسائل را در ارتباط على و معلولى آنها بیان مى‏كند. رابطه علت و معلول و اصل علیت پایه تفكرات عقلانى است و قرآن خود آن را محترم شمرده و بكار مى‏برد. با آنكه قرآن از جانب خدا سخن مى‏گوید و خداوند نیز و خداوند نیز آفریننده نظام علت و معلولى است و طبعا سخن از ماورائیست كه علت و معلول مادون آن قرار دارند با اینهمه از این موضوع غفلت نمى‏كند كه از نظام سببى و مسببى عالم یاد كند و وقایق و پدیده‏ها را مقهور این نظام بداند. بعنوان مثال، این آیه را در نظر بگیریم كه مى‏فرماید:

ان الله ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم (سوره رعد آیه 11)

مى‏خواهد بگوید درست است كه همه سرنوشتها با ارده خداست ولى خداوند سرنوشت را از ماوراى اختیار و تصمیم و عمل بشر بر او تحمیل نمى‏كند و كار گزاف انجام نمى‏دهد. بلكه سرنوشتها هم نظامى دارند و خدا سرنوشت هیچ جامعه‏اى را خود بخود و بى‏وجه عوض نمى‏كند، مگر انكه آنان خودشان، در آنچه كه مربوط به خودشان است، مانند نظامهاى اخلاقى و اجتماعى و ... و آنچه مربوط به وظایف فردیشان است، تغییر دهند.

از سوى دیگر قرآن مسلمانان را تشویق مى‏كند تا به مطالعه در احوال و سرگذشت اقوام پیشین بپردازند، و از آن درس عبرت بگیرند. بدیهى است كه اگر سرگذشت اقوام و ملتها و نظامیان بر اساس گزاف و تصادف بود و اگر سرنوشتها از بالا به پایین تحمیل مى‏گردید دیگر مطالعه و پندآموزى معنى نداشت. قرآن با این تاكید مى‏خواهد تذكر دهد كه بر سرنوشت اقوام نظامات واحدى حاكم است. به این ترتیب اگر شرایط جامعه‏اى مشابه شرایط جامعه دیگر باشد سرنوشت همان جامعه در انتظارش خواهد بود. در آیه دیگرى مى‏فرماید:

فكان من قریة اهلكناها و هى ظالمة فهى خاویة على عروشها و بئر معطلة و قصر مشید. افلم یسیروا فى الارض فتكون لهم قلوب یعقلون بها او اذان یسمعون بها... (سوره حج آیات 45 و 46)

چه بسا شهر و دیراى كه ما اهلش را در آن حال كه به ظلم و ستم مشغول بودند بخاك هلاك نشاندیم و اینك آن شهرها از بنیاد ویران است و چه چاه و قناتهاى آب كه معطل بماند و چه قصرهاى عالى كه بیصاحب گشت. اكنون مردمان این زمان آیا نمى‏خواهند در روى زمین گردش كنند و در احوال اقوام و ملل مطالعه نمایند و از آنها درس بگیرند ... در تمام این مطالب قبول نظامات بدلالت التزام مؤید نظم على و معلولى است و پذیرش رابطه على و معلولى به معناى قبول سندیت عقل است.

3- فلسفه احكام

یكى دیگر از دلایل حجیت عقل از نظر قرآن این است كه براى احكام و دستورها، فلسفه ذكر مى‏كند. معناى این امر این است كه دستور داده شده معلول این مصلحت مى‏باشد. علماى اصول مى‏گویند مصالح و مفاسد در سلسله علل احكام قرار مى‏گیرند. مثلا قرآن در یكجا مى‏گوید نمازى بپاى دارید و در جاى دیگر فلسفه‏اش را هم یادآورى مى‏كند:

ان الصلوة تنهاى عن الفحشا و المنكر (سوره عنكبوت آیه 45)

اثر روحى نماز را متذكر مى‏گردد كه چگونه با انسان تعالى مى‏دهد و بسبب این تعالى انسان از فحشا و بدیها انزجار و انصراف پیدا مى‏كند و یا از روزه یاد مى‏كند و بدنبال دستور به اجراى آن مى‏گوید:

كتب علیكم الصیام كما كتب على الذین من قبلكم لعلكم تتقون (سوره بقره آیه 183)

و چنین است در مورد سایر احكام نظیر زكوة و جهاد و ... كه درباره همه آنها از لحاظ فردى و اجتماعى توضیح مى‏دهد. به این ترتیب قرآن به احكام آسمانى در عین ماورائى بودن جنبه این دنیایى و زمینى مى‏دهد و از انسان مى‏خواهد درباره آنها اندیشه كند تا كنه مطلب براى او روشن گردد و تصور نكند كه اینها صرفا یك سلسله رمزهاى مافوق فكر بشر است.

4- مبارزه با لغزشهاى عقل

دلیل دیگرى كه بر اصالت عقل نزد قرآن دلالت دارد و از دلایل قبلى رساتر است، مبارزه قرآن با مزاحمهاى عقل است. براى توضیح این مطلب ناگزیر باید مطالبى را مقدمتا بیان كنیم ذهن و فكر انسان در بسیارى موارد دچار اشتباه مى‏شود. این موضوع نزد همه ما شایع و رایج است. البته منحصر به عقل نیست بلكه حواس و احساسات نیز مرتكب خطا مى‏شوند مثلا براى قوه باصره دهها نوع خطا ذكر كرده‏اند. در مورد عقل بسیار اتفاق مى‏افتد كه انسان استدلالى ترتیب مى‏دهد و بر اساس آن نتیجه‏گیرى مى‏كند اما بعد احیانا درمى‏یابد كه استدلال از پایه نادرست بوده است. اینجا این سؤال مطرح مى‏شود كه آیا باید بواسطه عملكرد نادرست ذهن در پاره‏اى موارد، قوه اندیشه را تعطیل كرد یاآنكه نه، با وسایل و اسباب دیگرى مى‏باید خطاهاى ذهن را پیدا كرد و از آنها جلوگیرى نمود؟ در پاسخ این پرسش، سوفسطائیان مى‏گفتند اعتماد بر عقل جایز نیست و اساسا استدلال كردن كار لغوى است. فلاسفه در این زمینه جوابهاى داندانشكنى به اهل سفسطه داده‏اند كه از جمله آنها یكى این است كه سایر حواس هم مانند عقل اشتباه مى‏كنند ولى هیچكس حكم به تعطیلى و استفاده نكردن از آنها نمى‏دهد. از آنجا كه كنار گذاردن عقل ممكن نبود ناچار متفكرین مصمم شدند تا ره خطا را سد كنند. در بررسى این موضوع متوجه این نكته شدند كه هر استدلال از دو قسمت تشكیل شده است; ماده و صورت، درست نظیر یك ساختمان كه مصالحى نظیر گچ و سیمان و آهن و... در ساختن آن بكار رفته (ماده) و شكل خاصى نیز بخود گرفته است (صورت). براى آنكه ساختمان، از هر جهت‏خوب و كامل ساخته بشود، لازم است هم مصالح مناسبى براى آن در نظر گرفته شود و هم آنكه نقشه‏اش صحیح و بى‏نقص باشد. در استدلال هم براى تضمین صحت آن لازم است هم ماده‏اش درست باشد و هم صورتش. براى بررسى و قضاوت درباره صورت استدلال، منطق ارسطویى یا منطق صورى بوجود آمد. وظیفه منطق صورى این بود كه درست‏یا نادرست بودن صورت استدلال را مشخص كند و به ذهن كمك نماید تا دچار خطا در صورت استدلال نشود. (4)

اما مسئله عمده این است كه براى تضمین صحت استدلال تنها منطق صورت كافى نیست. این منطق تنها یك جهت را تامین مى‏كند. براى حصول اطمینان از درستى ماده استدلال، منطق ماده نیز لازم داریم. یعنى به معیارى نیاز داریم كه به كمك آن بتوانیم كیفیت مواد فكرى را بسنجیم.

دانشمندانى نظیر بیكن و دكارت تلاش كردند تا همانطور كه ارسطو براى صورت استدلال منطقى وضع كرد، آنها نیز براى ماده استدلال منطق مشابهى تاسیس كنند. در این زمینه نیز تا حدودى توانستند معیارهایى بدست دهند كه گر چه از نظر كلى بودن، نظیر منطق ارسطو نبود، اما تا حدودى مى‏توانست به انسان كمك كند و او را از خطاى در استدلال باز دارد. اما شاید تعجب كنید اگر بدانید كه قرآن در جهت جلوگیرى از خطاى درباره اتدلال مسائلى را عرضه كرده است كه بر پژوهشهاى امثال دكارت تقدم فضل و فضل تقدم دارد.

منشاهاى خطا از نظر قرآن

ازجمله منشاهایى كه قرآن براى خطا ذكر مى‏كند، یكى این است كه انسان گمان را بجاى یقین بگیرد. (5) اگر بشر خود را مقید كند كه در مسائل تابع یقین باشد و گمان را به عوض یقین نپذیرد، بخطا نخواهد افتاد. (6) قرآن روى این مسئله بسیار تاكید نموده است و حتى در یكجا تصریح دارد كه بزرگترین لغزشگاه فكرى بشر همین پیروى از گمان است و یا در جاى دیگر خطاب به پیامبر مى‏فرماید:

ان تطع اكثر من فى الارض یضلوك عن سبیل الله ان یتبعون الا الظن و ان هم الایخرصون. (سوره انعام آیه 336)

اكثر مردم زمین چنین‏اند كه از گمان پیروى مى‏كنند. تو هم اگر بخواهى از آنها پیروى كنى، ترا نیز گمراه مى‏كنند چون مردم تابع گمانند نه یقین و بهمین دلیل خطا مى‏كنند.

و یا در آیه دیگرى مى‏فرماید:

و لا تقف ما لیس لك به علم (سوره اسرى آیه 36)

آنچه را كه بدان علم ندارى پیروى مكن. این تذكرى است كه در طول تاریخ اندیشه بشر اول بار قرآن به بشر داده است و او را از اینگونه خطا نهى كرده است.

دومین منشا خطا در ماده استدلال كه بالاخص در مسائل اجتماعى مطرح مى‏شود مسئله تقلید اسات. بسیارى از مردم اینگونه‏اند كه چیزهاى مورد باور اجتماع، باورشان مى‏شود. یعنى چیزى كه در اجتماع مورد قبول قرار گرفته است و یا نسلهاى گذشته آنرا پذیرفته‏اند صرفا بدلیل اینكه نسلهاى گذشته آن را قبول كرده‏اند مى‏پذیرند. (7) قرآن مى‏فرماید هر مسئله‏اى را با معیار عقل بسنجید نه اینكه هر چه نیاكان شما انجام دادند آنرا سند بدانید، یا آنكه آنرا بكلى طرد كنید. بسا مسائل هست كه در گذشته مطرح شده و در همانموقع هم غلط بوده اما مردم آن را پذیرفته‏اند و بسا مسائل درست كه در زمانهاى دور عرضه شده اما مردم بدلیل نادانى از قبول آن خودارى كرده‏اند. در پذیرش این مسائل باید از عقل و اندیشه مدد گرفت نه اینكه كوركورانه بتقلید پرداخت. قرآن اغلب پیروى از آباء و اجداد را در مقابل عقل و فكر قرار مى‏دهد:

و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه الائنا اولو كان باءهم لایعقلون شیئا و لایهتدون. (سوره بقره آیه 170)

به ایشان گفته مى‏شود از دستورات الهى پیروى كنید. مى‏گویند آیا از روشهاى پدرانمان دست برداریم؟ آیا اگر پدران و مادران شما شعور نداشتند، شما باید جریمه بى‏شعورى آنها را بدهید.

قرآن تاكید مى‏كند كه قدمت‏یك اندیشه نه دلیل كهنگى و غلط بودن آن است و نه موجب درستى آن، كهنگى در امور مادى راه مى‏یابد اما حقایق هستى هرقدر كه زمان بر آنها گذشته باشد كهنه و فرسوده نمى‏شوند. حقیقتى مثل «ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم‏» تا دنیا دنیاست، پابرجا و استوار و صادق است. قرآن مى‏گوید باید با سلاح عقل و اندیشه با مسائل روبرو شد. نباید عقیده‏اى درست را بدلیل آنكه دیگران انگ و برچسب به انسان مى‏زنند رها كرد و نباید عقیده‏اى را به صرف تعلق داشتن به این یا آن شخصیت بزرگ و معروف پذیرفت. در هر زمینه‏اى باید خود به تحقیق و بررسى در مورد مسائل پرداخت. (8) عامل موثر دیگر در ایجاد خطا، كه قرآن از آن یاد مى‏كند، پیروى از هواى نفس و تمایلات نفسانى و داشتن غرض و مرض است. به قول مولوى:

چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل بسوى دیده شد

در هر مسئله‏اى تا انسان خود را از شر اغراض بیطرف نكند نمى‏تواند صحیح فكر كند یعنى عقل در محیطى مى‏تواند درست عمل بكند كه هواى نفس در كار نباشد. داستان معروفى از علامه حلى نقل مى‏كنند كه شاهد مثالى خوبى است.

براى علامه حلى این مسئله فقهى مطرح شده بود كه اگر حیوانى در چاه بمیرد و باعث‏شود كه میته نجس در چاه باقى بماند، با آب چاه چه باید كرد؟ اتفاقا در این هنگام حیوانى در چاه آب خانه علامه حلى افتاد و او ناگزیر بود براى خود نیز استنباط حكم بكند. در این مورد بدو طریق امكان حكم كردن وجود داشت; اول اینكه چاه را بكلى پر كنند و از چاه دیگرى استفاده نمایند و دیگر اینكه مقدار معینى از آب چاه را خالى كنند و از بقیه آب بلااشكال استفاده كنند. علامه حلى متوجه شد كه در مورد این مسئله نمى‏تواند بدون غرض حكم كند زیرا كه نفع خود او هم در قضیه مطح بود. این بود كه دستور داد ابتدا چاه را پركنند و بعد با خیال راحت و بدون فشار وسوسه نفس به صدور حكم و ارائه فتوا پرداخت. قرآن در زمینه تبعیت از هواى نفس اشارات زیادى دارد كه بذكر یك مورد اكتفا مى‏كنیم قرآن مى‏فرماید:

ان یتبعون الاالظن و ما تهوى الانفس (سوره نجم آیه 23)

چیزى غیر از گمان باطل و هواى نفس خود را پیروى نمیكنند.

پى‏نوشتها

1- دابه به معناى جنبنده علاوه بر چهارپایان شامل حشرات هم مى‏شود اما در زبان عربى دایره استعمال این لغت محدود شده و تنها به چهارپایان نظیر اسب و الاغ و گاو و استر اطلاق مى‏شود.

2- سعدى در این بیت زیبا همین مضمون را بیان كرده است:

به نطق آدمى بهتر است از دواب دواب از تو به گر نگویى صواب

3- هر گاه وجود امرى ما را به امر دیگرى راهنمایى كند، اسم دلالت بر آن مى‏گذاریم. دلالت انواع گوناگون دارد كه یك از آنها دلالت لفظى است. كه این امر به سه صورت امكان پذیر است.

اول: دلالت مطابقه یعنى آنكه لفظ بر تمام معنى خود دلالت مى‏كند مثل وقتى كه مى‏گوییم اتومبى و منظور تمام اجزاى آن است.

دوم:دلالت تضمن یعنى لفظ بر جزئى از معنى خود دلالت مى‏كند. مثلا مى‏گوییم اتومبیل اینجاست و از آن مى‏فهمیم كه اطاق یا موتور آن نیز اینجاست.

سوم:دلالت التزام كه در آن لفظ بر امرى خارج از معنى خود دلالت مى‏كند مثل اینكه اسم «حاتم‏» را مى‏شنویم و، جود و سخا بخاطرمان مى‏آید.

4- از جمله اشتباهاتى كه حدود چند قرن است در جهان علم صورت گرفته و منشا سوءفهم‏هاى بسیراى شده است، این مطلب است كه گروهى پنداشتند وظیفه منطق ارسطو، تعیین صحت‏یا عدم صحت ماده استدلال نیز هست. و چون این كار از منطق ارسطویى ساخته نبود، حكم به بى‏فایده بودن آن دادند. متاسفانه این اشتباه در زمان ما نیز بسیار تكرار مى‏شود و البته این امر نشان مى‏دهد كه گویندگان شناخت درستى از منطق ارسطویى ندارند و آن را نفهمیده‏اند. اگر بخواهیم از هما مثال ساختمان استفاده كنیم باید بگوییم وظیفه منطق ارسطویى در تعیین صحت استدلال درست‏شبیه شاقول در تعیین راست بودن دیوار است. بكمك شاقول نمى‏توان فهمید كه آجر و ملات و سیمان بكار رفته در دیوار از جنس مرغوب است‏یا نامرغوب. تنها چیزى كه شاقول نشان مى‏دهد راست‏یا كج بودن دیوار است. منطق ارسطو كه البته بعدها بوسیله سایر اندیشمندان تكامل یافته و بسیار غنى شده است. تنها راجع به صورت استدلال قضاوت مى‏كند و در مورد ماده استدلال نفیا و اثباتا ساكت است و چیزى نمى‏تواند بگوید.

5- قاعده اول دكارت هم همین است. او مى‏گوید پس از این هیچ مطلبى را قبول نمى‏كنم مگر اینكه قبلا وارسى و بررسى نمایم و اگر درصد احتمال، یك احتمال خلاف وجود داشت از آن استفاده نمى‏كنم و آنرا كنار مى‏گذرام معناى صحیح یقین هم همین است.

6- البته باید توجه داشت كه در مسائل ظنى و احتمالى و در مواردى كه نمى‏توان یقین حاصل نمود، مى‏باید همان ظن و احتمال را در نظر گرفت. اما ظن را بجاى ظن و احتمال را بجاى احتمال باید پذیرفت نه آنكه ظن و احتمال را بجاى یقین در نظر گرفت. این دومى است كه ایجاد خطا مى‏كند.

7- این مطلب در یكى ازسخنان بیكن هست. و آنجا كه یكى از بت‏هاى مورد نظرش را بت عرفى مى‏نامد، منظورش همین تقلیدهاى كوركورانه است.

8- مسئله تقلید از نیاكان یا بزرگان یا مد زمانه و یا رنگ اجتماع كه قرآن بشدت از آن نهى مى‏كند نباید با مسئله تقلید از مجتهد اعلم و اعدل كه در فقه مطرح مى‏شود و امرى واجب است كه مبتنى بر رعایت تخصص و استفاده از دانش تخصصى است اشتباه و خلط شود.

منبع: کتاب آشنایى با قرآن




طبقه بندی: آشتی با قرآن،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:25 ب.ظ ]

این موضوع قابل توجه است كه تمام سوره هاى قرآن با بسم الله شروع مى شود (بجز سوره برائت آن هم به دلیلى كه سابقا گفتیم ) و در بسم الله پس از نام ویژه الله تنها روى صفت رحمانیت و رحیمیت او تكیه مى شود، و این سؤ ال انگیز است كه چرا سخنى از بقیه صفات در این موضع حساس به میان نیامده ؟
اما با توجه به یك نكته ، پاسخ این سؤ ال روشن مى شود و آن اینكه در آغاز هر كار لازم است از صفتى استمداد كنیم كه آثارش بر سراسر جهان پرتوافكن است ، همه موجودات را فرا گرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانى نجات بخشیده است .
بهتر است این حقیقت را از زبان قرآن بشنوید آنجا كه مى گوید: و رحمتى وسعت كل شیى رحمت من همه چیز را فرا گرفته است) اعراف( 156
و در جاى دیگر از زبان حاملان عرش خدا مى خوانیم ربنا وسعت كل شیى رحمة : خدایا رحمت خود را بر همه چیز گسترده اى (مؤ من 7 )
از سوى دیگر مى بینیم پیامبران براى نجات خود از چنگال حوادث سخت
 

و طاقت فرسا و دشمنان خطرناك ، دست به دامن رحمت خدا مى زدند قوم موسى براى نجات از چنگال فرعونیان مى گویند و نجنا برحمتك : خدایا ما را به رحمت خود رهائى بخش)یونس 86 )
در مورد هود و پیروانش چنین مى خوانم : فانجیناه و الذین معه برحمة منا: هود و پیروانش را به وسیله رحمت خویش (از چنگال دشمنان ) رهائى بخشیدیم (اعراف( 72
اصولا هنگامى كه حاجتى از خدا مى طلبیم مناسب است او را با صفاتى كه پیوند با آن حاجت دارد توصیف كنیم مثلا عیسى مسیح (علیه السلام ) به هنگام درخواست مائده آسمانى (غذاى مخصوص ) چنین مى گوید: اللهم ربنا انزل علینا مائدة من السماء ... و ارزقنا و انت خیرالرازقین : بار الها مائدهاى از آسمان بر ما نازل گردان ... و ما را روزى ده و تو بهترین روزى دهندگانى )مائده 114 )


نوح پیامبر بزرگ خدا نیز این درس را به ما مى آموزد، آنجا كه براى پیاده شدن از كشتى در یك جایگاه مناسب ، چنین دعا كند رب انزلنى منزلامباركا و انت خیر المنزلین : پروردگارا! مرا به طرز مباركى فرود آر كه تو بهترین فرود آورندگانى) مؤ منون 29 )
و نیز زكریا به هنگام درخواست فرزندى از خدا كه جانشین و وارث او باشد خدا را با صفت خیر الوارثین توصیف مى كند و مى گوید رب لاتذرنى فردا و انت خیر الوارثین : خداوندا! مرا تنها مگذار كه تو بهترین وارثانى )انبیاء89  )بنابراین در مورد آغاز كارها به هنگامى كه مى خواهیم با نام خداوند شروع كنیم باید دست به دامن رحمت واسعه او بزنیم ، هم رحمت عام و هم رحمت خاصش آیا براى پیشرفت در كارها و پیروزى بر مشكلات صفتى مناسبتر از این صفات مى باشد؟!

جالب اینكه نیروئى كه همچون نیروى جاذبه ، جنبه عمومى دارد و دلها را به هم پیوند مى دهد همین صفت رحمت است ، براى پیوند خلق با خالق نیز از این صفت رحمت باید استفاده كرد.
مؤ منان راستین با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در آغاز كارها دل از همه جا بر مى كنند و تنها به خدا دل مى بندند، و از او استمداد و یارى مى طلبند، خداوندى كه رحمتش فراگیر است ، و هیچ موجودى از آن ، بى نصیب نیست .
این درس را نیز از بسم الله به خوبى مى توان آموخت كه اساس كار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائى دارد كه تا عوامل قاطعى براى آن پیدا نشود تحقق نخواهد یافت ، چنانكه در دعا مى خوانیم یا من سبقت رحمته غضبه : اى خدائى كه رحمتت بر غضبت پیشى گرفته است انسانها نیز باید در برنامه زندگى چنین باشند، اساس و پایه كار را بر رحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براى مواقع ضرورت بگذارند، قرآن 114 سوره دارد، 113 سوره با رحمت آغاز مى شود، تنها سوره توبه كه با اعلان جنگ و خشونت آغاز مى شود و بدون بسم الله است !

منبع: تفسیر نمونه




طبقه بندی: تفسیر وحی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:24 ب.ظ ]

همسر لوط نیز مانند همسر نوح از زنان بدكردارى بود كه خدا در قرآن مجید از وى به سختى نكوهش كرده است . لوط پیغمبر برادرزاده حضرت ابراهیم خلیل بود. در اُور كلدانیان از سرزمین بابل واقع در بین النهرین متولد شد و همراه عمویش ابراهیم به فلسطین آمد و مدتى بعد هم به اتفاق وى راهى مصر شد و از آن پس با هم به فلسطین باز گشتند. چون مردم شهرهاى سُدُوم واقع در اراضى مقدسه یا اردن گرفتار عادات ناپسند شده بودند و نیاز به راهنما و تبلیغ داشتند، حضرت ابراهیم ، لوط را براى راهنمایى و هدایت مردم سدوم به آن دیار اعزام نمود .
لوط در سدوم دست به اقدامات جدى زد و از هر راهى كه امكان داشت مردم را به راه بیاورد، خوددارى نكرد .
مردم بى بندو بار سدوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه دست به هر كارى مى زدند و از هیچ عمل زشتى روى گردان نبودند. مردمى بى ایمان ، خدانشناس ، ستمگر، جسور و فرومایه بودند. آنان علاوه به مرور ایام كه در انواع گناهان و معاصى و سنگدلى و شرارت وظلم و فساد فرو رفتند، بى شرمى و رسوایى را به جایى رساندند كه پسران را به جاى زنان مورد عمل نامشروع قرار مى دادند و از زنان فاصله گرفته آنان را به حال خود رها كرده بودند و از ازدواج با آنان خوددارى مى كردند .
زنان هم كه این وضع را دیدند به عنوان اعتراض به كار مردانشان و براى انتقام گرفتن از آنان به یكدیگر پرداختند و بدینگونه ننگین ترین عمل شیطانى یعنى همجنس بازى در میانشان شیوع یافت .
كار رسوائى قوم لوط به جایى رسید كه اگر پسرى از قلمرو آنان مى گذشت ،سخت درمعرض خطرقرارمى گرفت وآبرویش راازدست مى داد !
لوط پیغمبر سالها در میان قوم ماند و آنان را دعوت به پاكى و دورى از گناه و ایمان به خدا و روز جزا نمود. لوط، قوم را از كیفر الهى بیم داد و یادآور شد كه چگونه اقوام پیشین بر اثر نافرمانى خداوند و كجرویها مورد قهر الهى قرار گرفتند و به سرنوشت دردناكى مبتلا گشتند ولى قوم چنان در فساد و خوشى و لذت كاذب و لجام گسیختگى فرو رفته بودند كه گوش شنوایى براى شنیدن نصایح مشفقانه حضرت لوط نداشتند .
هر چه قوم لوط بیشتر به عمل ناپسند و بسیار زشت خود ادامه مى دادند، تبلیغات و پایمردى لوط هم استوارتر و پیگیرتر مى شد. قوم كه وجود لوط را مخل آسایش و آزادى كار خویش مى دانستند، او و پیروانش را تهدید به تبعید كردند .
لوط به قوم اعلام خطر نمود كه اگر از این هم بیشتر در فسق و فجور و فساد اخلاق پیش روند و دست از اعمال ناروا و ننگین خود برندارند، عذابى دردناك خواهند دید ولى قوم آن را با خیره سرى و جسارت برگزار كردند و از روى استهزا به لوط گفتند : پس عذاب خدایت كى خواهد آمد
آنچه بیشتر حضرت لوط را مى آزرد، انحراف فكرى و گمراهى همسرش بود. زن لوط هم تحت تاءثیر بى دینى مردم محیط، كافر و خدانشناس بود . دامنش ‍ پاك بود، ولى میانه اى با شوى خود پیغمبر خدا نداشت . زنى نا نجیب و فرومایه و بدكردار بود .
لوط كه از اصلاح قوم و بهبود وضع آنان ماءیوس شده بود، دست به نفرین برداشت و از خدا خواست كه آن مردم گمراه و فاسد را به كیفر اعمالشان برساند .
خداوند نفرین لوط را درباره قوم پذیرفت و فرشتگان را براى تنبیه قوم نافرمان ، ماءمور ساخت . فرشتگان الهى شب هنگام (در فلسطین ) به خانه ابراهیم در آمدند و به وى سلام كردند و گفتند: ما سر راه خود براى نابودى قوم لوط آمده ایم به تو مژده دهیم كه خدا پسرى به تو و همسرت ساره به نام اسحاق مى دهد و پس از وى یعقوب پسر او را به تو موهبت مى فرماید .
وقتى ابراهیم متوجه شد كه مهمانان ، فرشتگان الهى هستند از آنان خواست كه در عذاب قوم لوط شتاب نكنند تا شاید به راه آیند ولى خداوند وحى فرستاد كه اى ابراهیم ! از این خواهش در گذر كه فرمان خدایت براى نابودى قوم لوط فرا رسیده و عذابى به آنان مى رسد كه بازگشت ندارد .
فرشتگان از آنجا (در صورت جوانان زیبا) به خانه لوط در آمدند. لوط از دیدن آنان با آن شكل و صورت ، ناراحت ، دلتنگ و پریشان شد و گفت : امروز، روز دردناكى خواهد بود. وقتى همسر لوط جوانانى با آن قیافه خوش ‍ تركیب و شكل زیبا دید كه در خانه آنان پناه گرفته اند، پشت بام خانه رفت و دستها را به هم زد و علامت داد تا قوم را با خبر كند ولى چون كسى متوجه نشد آتش افروخت تا بدین وسیله قوم بدانند جوانانى به خانه لوط آمداند! این عادت ناپسند همسر لوط بود كه هر وقت جوانانى وارد شهر مى شدند و از بیم آبروى خود پناه به خانه لوط مى بردند، او بدانگونه كه اشاره نمودیم قوم را آگاه مى ساخت . به دنبال آن مردم بى بندو بار و فاسد، به طرف خانه لوط سرازیر مى شدند و چه وضع ناگوارى كه پیش نمى آمد؟
در این موقع نیز زن لوط با افروختن آتش ، قوم را مطلع ساخت ، مردم تبهكار و بى آبرو از هر سو روى به خانه لوط نهادند .
لوط به هراس افتاد و از خانه در آمد و راه را بر آنان گرفت و گفت : اى مردم ! از خدا بترسید و شرم كنید و مرا نزد مهمانانم شرمنده منمایید. بیایید با دخترانم ازدواج كنید كه آنان براى تاءمین منظور شما پاكترند، آیا یك مرد رشید در میان شما نیست كه پندتان دهد و از خدا بترسد؟ (1)
قوم گفتند: اى لوط! تو آگاهى كه ما میلى به دخترانت نداریم و مى دانى كه ما چه مى خواهیم !
لوط كه خود را در میان آن جمع فاسد، تنها دید و از هر جهت بى پناه مانده بود گفت : اى كاش ! من قدرتى مى داشتم كه شما را عقب بزنم و یا خود و مهمانانم به پناهگاه محكمى روى مى آوردم ولى قوم چنان در فساد فرو رفته بودند كه كوچكترین ترتیب اثرى به ناله و اندوه لوط نمى دادند. تمایلات نفسانى همچون پرده اى ضخیم جلو گوشها و دیدگان آنان را گرفته ، همه را كر و كوركرده بود و در حالى كه همچون دیوانگان عربده مى كشیدند و سخنان زشت بر زبان مى راندند،مانند سیل به طرف خانه لوط هجوم بردند .
لوط به سرعت به خانه برگشت و در را محكم بست . مردم سفله و نادان به دنبال لوط به در خانه وى رسیدند و هجوم آوردند كه در را بشكنند و به خانه در آیند .
لوط در خانه از یك طرف به فكر جوانان زیبا بود كه آنان را كجا ببرد و چگونه از دستبرد مردم بى شرم و فاسق نجات دهد و از طرفى در پشت در مردم را پى در پى نصیحت مى كرد، باشد كه براى آخرین بار دست از هجوم بردارند و او را بیش از آن نیازارند .
لوط در میان آن شهر و میان قوم ، غریب و بى كس بود، از بى كسى خود ناله مى كرد و آرزو مى نمود اى كاش نزد عمویش ابراهیم مى بود تا با كمك او این مردم هوا پرست آلوده را به سختى تنبیه مى كرد .
درست در همین هنگام آن دو جوان ، خود را معرفى كردند و به لوط گفتند: اى لوط! ما بشر نیستیم بلكه فرشته و فرستادگان خداى توییم آنان هرگز به تو و ما دست نخواهند یافت . سپس فرشتگان اشاره اى كردند و به دنبال آن بیم و هراس بر قوم مستولى شد كه گویى همگى نابینا شدند لذا به عقب برگشتند و در حالى كه در هم ریخته بودند و به طور نامنظم مى گریختند،لوط را تهدید مى كردند كه سرانجام به حساب او خواهندرسید !
پس از آن فرشتگان به لوط گفتند: اى لوط! چون پاسى از شب بگذرد، خود و كسانت از این قلمرو آلوده به گناه خارج شوید و مواظب باشید كسى شما را نبیند، ولى همسرت را با خود مبر، كه پس از بیرون رفتن تو، عذاب الهى نازل مى شود و همسرت و سایر بدكاران به كیفر اعمال خود خواهند رسید، این را بدان همینكه صبح شد همگى به هلاكت مى رسند (2)
صبح هنگام ، لوط و كسانش غیر از زن كافرش از مرز شهر سدوم خارج شده بودند. در آن وقت به امر خداوند و اشاره فرشتگان زلزله اى آمد و تمام قلمرو تبهكاران را زیر و رو كرد. سپس بارانى از سنگریزه بر آنجا بارید و اندكى بعد شهر سدوم به صورت ویرانه اى در آمد. تمام قوم و كلیه خانه و زندگى آنان چنان نابود شد كه گویى نه در آنجا شهرى بوده و نه مردمى در آن سكونت داشته اند .
لوط و كسان و پیروانش به سلامت از آن منطقه آلوده به گناه گذشتند و از عذاب نجات یافتند. از جمله كسانى كه در این هلاكت و نابودى سهیم بود همسر لوط بود . خداوند از این زن بدكار كه پاس احترام شوهر محترم خود را نگاه نداشت در 8 آیه قرآن یاد كرده است . از جمله در سوره اعراف ، آیه 83 مى فرماید : ما لوط و همه كسان و پیروانش را نجات دادیم مگر زنش را كه از هلاك شدگان بود (3)
و نیز در آیه 135 سوره صافات مى فرماید : لوط و همه كسانش را نجات دادیم جز پیرزنى كه در میان كافران هلاك شده بود. و تقریبا به همین الفاظ در بقیه سوره ها (4)
این بود سرگذشت همسر نوح و همسر لوط كه با شوهران بزرگوار خود رفتار درستى نداشتند و برضد شوهران خود قیام كردند. خداوند نه تنها در آیات گذشته از آن دو هر كدام به تنهایى نام برده و مورد نكوهش قرار داده و از هلاكت و نابودى آنان خبر مى دهد بلكه در آخر سوره تحریم هر دو را یكجا ذكر كرده و مى فرماید : خداوند مثل مى زند براى آنان كه از خدا برگشتند و كافر شدند به زن نوح و زن لوط، آنان زنان دو بنده از بندگان شایسته ما بودند ولى به آنان خیانت نمودند (خیانت به همان معنا كه گفتم ) به همین جهت از جانب خدا سودى به خاطر شوهران خود نبردند و خوبى شوهران تاءثیرى در نجاتشان نداشت ، به موقع به آنان گفته شد اى زن نوح و اى زن لوط! شما با آنان كه به دوزخ مى روند، وارد آتش جهنم شوید (5)
یادآورى
از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام پرسیدند مگر زنان پیغمبران هم ممكن است خیانتكار باشند كه خدا در قرآن مى فرماید : به شوهرانشان خیانت كردند حضرت فرمود: نه ، خیانت به آن معنا نیست كه در نظر شماست . خیانت آنان این بود كه همسر خوبى براى شوهران خود نبودند و اسرار خانه را به خارج مى بردند و همرنگ جماعت شده بودند .

پی نوشتها:

1- قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتى هُنَّ اَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَلا تُخْزوُنِ فى ضَیْفى اَلَیْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشی دٌ (سوره هود، آیه 78 (
2- قالُوا یا لوُطُ اِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ یَصِلوُا اِلَیْكَ فَاءَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ اِلا امْراءَتَكَ اِنَّهُ مُصی بُها ما اَصابَهُمْ اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَری بٍ (سوره هود، آیه 81 )
3- فَاَنْجَیْناهُ وَ اَهْلَهُ اِلا امْرَاءَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِری نَ (سوره اعراف ، آیه 83 )
4- از جلمه : فَنَجَّیْناهُ وَ اَهْلَهُ اَجْمَعینَ اِلاّ عَجُوزا فِى الْغابِری نَ (سوره شعراء، آیه 170 )
5- ضَرَبَ اللّهُ مَثلا لِلَّذی نَ كَفَرُوا امْرَاءَتَ نُوحٍ وَ امْرَاءَتَ لوُطٍ كانَتا تَحْتَ عبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحی نَ فَخانَتا هُما فَلَمْ یُغنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئا وَّقی لَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلی نَ (سوره تحریم ، آیه 10 )

منبع: کتاب زن در قرآن




طبقه بندی: زن در قرآن،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:22 ب.ظ ]

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

دانشنامه قرآنی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
حمایت می كنیم